تبليغاتX
هنوز زنده ام

هنوز زنده ام

گوشه ای از روز نوشت های یک نویسنده

سومین کتاب مهدی زمانی

۱۷ اسفند سومین کتاب من است یا من سومین اتفاق ۱۷ اسفند؟؟؟ بالاخره چاب شد... میبینی زمان چه زود میگذرد و اعتبار وقایع چه کوتاه می شود؟؟؟؟ به هرحال سومین کتاب من در جشن رو نمایی اش مورد استقبال قرار گرفت و من بار دیگر از سر عشق کتابی نوشتم و به دختری که دوستش دارم تقدیم کردم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:9  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

مجله سر آشپز اینترنتی شد

دوست جالب و همکار قابل اعتمادی است این آرش فرزین... دوستش دارم و می دانم او هم عاشق اینترنت است... حالا بیشتر از یک سال است که با او مجله سرآشپز را منتشر می کنم و همه این روزهای رفته در چشمانش برق عشق و شوق به مجله سرآشپز را بارها و بارها دیده ام.

اما امروز برق تازه ای دارد چشمان مردی که سایت مجله شرآشپز را با عشقی ویژه به روز می کند تا مخاطبانی که در دور دست ها این مجله را نمی بینند آنرا در تارنمای دنیای مجازی پیدا کنند.

آدرس سایت ماهنامه سر آشپز به این شرح است

 

 

www.masterchef.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:30  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

شیرین عبادی یک الگوست

 سبقه آشنایی من با این بانوی بزرگ، ارزشمند و گرانقدر بسیار طولانی است اگرچه او مرا بسیار اندک می شناسد .به هرحال یکی دو باری با ایشان مصاحبه کرده ام و در طول ده سال گذشته که نام و یادش برایم بلند مرتبه بوده است همیشه او را الگو قرار داده ام . از دیگر سو حالا دو سه سالی هست که با ایشان همسایه ام. اما تا امروز هرگز در یک فضای دوستانه و بدور از مناسبات اجتماعی و عرف وکیل بلند پایه و برنده جایزه صلح نوبل را ندیده بودم

امروز من و شیرین عبادی هر دو مشتری یک مغازه بودیم هردو می خواستیم نان و ماست و پنیر بخریم. هر دو مان دو ساکن خیابان یوسف آباد بودیم. اینار او سوژه نبود و من هم خبرنگار نبودم... از همین رو نه عکس گرفتم و نه می خواهم گزارش کنم که میانمان چه گذشت . اما دلم نمی آید از بیان یک نکته بگذرم. خانم عبادی با دقتی خاص اقلامی را نیاز داشت انتخاب کرد تا رسید به زیتون... بله زیتون. و با حساسیتی خاص از صاحب مغازه که می دانم او را نشناخته بود و متحیر از احترامی که من به ایشان می گذاشتم سعی می کرد مودبانه سخن براند، درخواست زیتون ایرانی را کرد. فروشنده چند نوع زیتون اسپانیایی را معرفی کرد و گفت ایرانی اش کم کیفیت است و ما نمی آوریم. خانم عبادی کمی ناراحت شد و زیتون خارجی را هم نخرید و گفت من به فکر دختران زیتون کار هستم و کسانی که از در آمد حاصل از همین زیتون در گوشه ای کشورم قرار است هزینه تحصیلشان فراهم شود. جمله ساده او مرا به فکر فرو برد... شاید پس از این همه سال تازه فهمیدم که چرا شیرین عبادی شایستگی دریافت جایزه صلح نوبل را داشته است

او را دوست دارم،می ستایم و به این هم میهن افتخار می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:36  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

مهدی تنهاست، اما تنها نیست

حس عجیبی مرا به نوشتن فرا می خواند... بی آنکه بدانم کدام واژه ها برای نوشته شدن روی خط سیر باورم نشسته اند. ترنم دلگیر موزیک ویدیوی جدید شادمهر به این حس مزمن دامن می زند. لختی حیرانی و دمی سرگردانی می شوند فرصت حضور من در واهه تنهایی ام تا کم کم به قاعده تبدار روشنایی و تردید برسم.

مهدی تنهاست، اما تنها نیست.

 امروز پس از دوازده سال پشت قاب عکسی که در اتاق کارم آویخته است چند جمله ای را یادداشت کردم. بماند موضوعش... اما تکرار رخدادی آنهم بعد از این همه سال معنی بازگشت به عقب می دهد... کمی دلهره و دنیایی رویا مانده است و مهدی ... باور کنی یا نه تنهایم با همین ترانه تقدیر که می خواند و تکرار می شود وبازهم تکرار می شود... افسوس

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:25  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

هنوز کم کارم

خودم هم دیگه دارم عصبانی میشم کلی حرف برا نوشتن دارم اما خیلی کم کارم ... ماجرا ها با سرعتی پیش میرن که من فرصت نمی کنم بهشون برسم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:32  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

هنوز کم کارم

خودم هم دیگه دارم عصبانی میشم کلی حرف برا نوشتن دارم اما خیلی کم کارم ... ماجرا ها با سرعتی پیش میرن که من فرصت نمی کنم بهشون برسم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:31  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

دنیای امروز دنیای سرعته

جدا از وقتی به دفتر جدید اومدم و اینتر نت ای دی اس ال ندارم حتی نوشتن و ثبت همین یکی دو خط ها هم کمرنگ شده... واقعا دنیای امروز دنیای سرعته... یادش به خیر حدود ۱۵ سال پیش که من تازه وارد دنیای مطبوعات شده بودم وقتی یک مطلبی می نوشتم باید قریب به حد اقل ۱۰ تا ۲۰ روز ثبت می کردم تا منتشر می شد... اما حالا فاصله بین نوشتن تا انتشار شده یک کلیک...

حالا می فهمی چرا می گم دنیای امروز دنیای سرعته؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:4  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

یک فصل تازه

آدمهای زیادی در اطراف ما می آیند و می روند و هرکدامشان به فراخور قدر و منزلتشان در زندگی ما سهم و مقدار می پذیرند... شاید این ما باشیم که برایشان جایگاهی در زندگی خود می گشاییم اما در حقیقت این خود آنها هستند که جایشان را در زندگی ما پیدا می کنند.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:41  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

سلام تابستان

بالاخره تابستان هم رسید... بهار رفت چه آرام و بی صدا... با همه امید ها و نا امیدی هایش رفت و جایش را داد به لحظه های گرم روز های گرم تابستانی... با امید ها و بیم های تازه ای که در راهند، داغ داغ، چون تابش آفتاب اولین روز تابستان...

نمی دانم پایان تابستان چگونه رقم خواهد خورد.. من ناتوان در درک خویش حیران خواهم بود یا کور سوی امید مرا به سوی انقلاب آسمانی بودن در حریم امن با او بودن، رهنمون خواهد شد... او مهربان ترین است و عاشق ترین وجودی که می شناسم... دوستت دارم ای مهربان ترین... مبادا در  این روز های داغ پیش رو حتی به لحظه ای تنهایم بگذاری... باور دارم که تو تنها دارایی منی .دوستت دارد این بنده ات. تنهایش مگذار...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:41  توسط دکتر مهدی آقازمانی  | 

خدا همیشه هست

بعد از مدتها سری به ۳۶۰ زدم و وقتی تعداد بالای پیام های دوستان را دیدم  بسیار شاد و متعجب شدم اما وقتی قریب به هشتاد درصد پیام ها را یکسان دیدم آن وقت بسیار بسیار متعجب گشتم... انگار همه با هم بیادمان افتاده بود که اطرافیانمان خدا را فراموش کرده اند... نثر ساده و گیرای نامه دلنشین و واقعی بود. گویی دارد هر روز در زندگی همه ما رخ می دهد ... دلم نیامد این نامه را برای دوستان محدود این بلاگ بازنویسی نکنم... اما اصلا منظورم این نیست که شما را به یاد خدا بیاندازم بلکه میخواهم خودم یادم بماند، خدا همیشه هست.

نامه یی از طرف خدای مهربون:

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.آیا فردای خوبی برایت آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط دکتر مهدی آقازمانی  |