گوشه ای از روز نوشت های یک نویسنده
اما امروز برق تازه ای دارد چشمان مردی که سایت مجله شرآشپز را با عشقی ویژه به روز می کند تا مخاطبانی که در دور دست ها این مجله را نمی بینند آنرا در تارنمای دنیای مجازی پیدا کنند.
آدرس سایت ماهنامه سر آشپز به این شرح است
سبقه آشنایی من با این بانوی بزرگ، ارزشمند و گرانقدر بسیار طولانی است اگرچه او مرا بسیار اندک می شناسد .به هرحال یکی دو باری با ایشان مصاحبه کرده ام و در طول ده سال گذشته که نام و یادش برایم بلند مرتبه بوده است همیشه او را الگو قرار داده ام . از دیگر سو حالا دو سه سالی هست که با ایشان همسایه ام. اما تا امروز هرگز در یک فضای دوستانه و بدور از مناسبات اجتماعی و عرف وکیل بلند پایه و برنده جایزه صلح نوبل را ندیده بودم
امروز من و شیرین عبادی هر دو مشتری یک مغازه بودیم هردو می خواستیم نان و ماست و پنیر بخریم. هر دو مان دو ساکن خیابان یوسف آباد بودیم. اینار او سوژه نبود و من هم خبرنگار نبودم... از همین رو نه عکس گرفتم و نه می خواهم گزارش کنم که میانمان چه گذشت . اما دلم نمی آید از بیان یک نکته بگذرم. خانم عبادی با دقتی خاص اقلامی را نیاز داشت انتخاب کرد تا رسید به زیتون... بله زیتون. و با حساسیتی خاص از صاحب مغازه که می دانم او را نشناخته بود و متحیر از احترامی که من به ایشان می گذاشتم سعی می کرد مودبانه سخن براند، درخواست زیتون ایرانی را کرد. فروشنده چند نوع زیتون اسپانیایی را معرفی کرد و گفت ایرانی اش کم کیفیت است و ما نمی آوریم. خانم عبادی کمی ناراحت شد و زیتون خارجی را هم نخرید و گفت من به فکر دختران زیتون کار هستم و کسانی که از در آمد حاصل از همین زیتون در گوشه ای کشورم قرار است هزینه تحصیلشان فراهم شود. جمله ساده او مرا به فکر فرو برد... شاید پس از این همه سال تازه فهمیدم که چرا شیرین عبادی شایستگی دریافت جایزه صلح نوبل را داشته است
او را دوست دارم،می ستایم و به این هم میهن افتخار می کنم
مهدی تنهاست، اما تنها نیست.
امروز پس از دوازده سال پشت قاب عکسی که در اتاق کارم آویخته است چند جمله ای را یادداشت کردم. بماند موضوعش... اما تکرار رخدادی آنهم بعد از این همه سال معنی بازگشت به عقب می دهد... کمی دلهره و دنیایی رویا مانده است و مهدی ... باور کنی یا نه تنهایم با همین ترانه تقدیر که می خواند و تکرار می شود وبازهم تکرار می شود... افسوس
حالا می فهمی چرا می گم دنیای امروز دنیای سرعته؟؟؟!!!
نمی دانم پایان تابستان چگونه رقم خواهد خورد.. من ناتوان در درک خویش حیران خواهم بود یا کور سوی امید مرا به سوی انقلاب آسمانی بودن در حریم امن با او بودن، رهنمون خواهد شد... او مهربان ترین است و عاشق ترین وجودی که می شناسم... دوستت دارم ای مهربان ترین... مبادا در این روز های داغ پیش رو حتی به لحظه ای تنهایم بگذاری... باور دارم که تو تنها دارایی منی .دوستت دارد این بنده ات. تنهایش مگذار...
نامه یی از طرف خدای مهربون:
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.آیا فردای خوبی برایت آرزو می کنم.